تبليغاتX
.:به اتاق شکیبا خوش آمدید:.
   
               سفر شیراز و شمال

خیلی وقت پیشا ( به قول شایا شومصد سال پیشا!! ) قول داده بودم که عکسهای سفر شیرازمون رو بزارم!!

حالا اینکه این همه طول کشید و اینا تقصیر اسباب کشی + شایا است!

خلاصه اینکه شیراز که خوش گذشت و رفتیم تخت جمشید و یه عالمه جاهای دیگه رو دیدیم مثل حافظیه و دروازه قرآن و .... من که خیلی بهم خوش گذشت!

اینم از عکسام

 

 

 

بعد از اینکه شایا اومد ایران هم رفتیم شمال! اون مسافرت هم خیلی بهم خوش گذشت ولی دریا طوفانی بود و کم تونستیم بریم توی آب! ولی من خودم 2 بار رفتم و جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت کلی آب بازی کردیم!

توی راه شمال هم چون تعدادمون زیاد بود جامون تو ماشین خیلی تنگ بود و من مجبور بودم روی پاهای بقیه بشینم و اصلا جای هیچ کدومتون تو راه خالی نبود!

ولی اون یکی خواهرم چون کنکور داشت نیمده بود و ما هم هی جاش رو خالی کردیم! ( با اینکه جا نداشتیم! )

 

این عکس رو جلوی ویلامون گرفتیم

اینم من و شایا کنار دریا  اگه شایا رو پیدا کردین  

اینم من در حال شن بازی

دیگه هم اینکه تو این مدتی که نبودم خواهرم کنکور داشت!

من مدرسه ام رو عوض کردم و قراره برم تو یه مدرسه ای که نزدیک خونه جدیدمون است.

دیگه هم اینکه کلاس زبانم یه ترمش تموم شد و نمره ام 83 شده حالا وارد ترم پیشرفته شدم!

 

           +نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 0:31  توسط شکیبا | 
               شکیبای خسته
آخ دیگه بابام هم حسابی سرش شلوغه اصلا همه چیز شلوغ تو شلوغ شده  
شایا هم که هرچی بهش میگم دلم برات تنگ شده هی میگه یه ذره دیگه صبر کنی میام ولی من هرچی صبر میکنم نمیاد  تازه الان هم هی میگه دو هفته دیگه میام نه ۱۰ روز دیگه میام! نه کارام مونده بلیطم رو عقب میندازم ۱ ماه دیگه میام .... فکر من رو اصلا نمیکنه
 
الان دیگه آخر سال شده و ما همش امتحان داریم! یه عالمه درس و یه عااالمه امتحان بعد هم تازه کلاس اسکیت و کلاس زبان هم هست! بعد اینقدر خسته میشم همیشه خسته ام.
بعدش یه روز که دیگه خیلی خسته بودم نرفتم مدرسه! مامانم هم زنگ زد به خانم ناظممون گفت که شکیبا حالش خوب نیست نمیاد مدرسه! ولی بعدش که رفتم مدرسه خودم راستش رو گفتم که خسته شده بودم برای همین هم نیمدم! بعد ناظممنون هم مامانم رو خواست مدرسه   
اصلا حقشه تا اینقدر به من فشار نیاره مگه نه؟
 
           +نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 22:38  توسط شکیبا | 
              
سلام  
ما رفته بوديم شيراز خيلي خوش گذشت رفتيم اونجا که اسمش تخت جمشيد است. حالا بايد بيام مفصلتر براتون تعريف کنم چون خيلي جاها رو رفتيم ديديم.
مامانم سرش شلوغه  حتي شايا هم ديگه شاکي شده ميگه که " چرا هيچ کي نمياد با من چت کنه؟ "  ولي خوب مامان جونم  الان درگير کارهاي خونه جديد و اسباب کشي است  ما که اصلا نميبينيمش نميدونم خودش خودش رو ميبينه يا نه؟   تازه از اون بدتر هي ميگه من اعصاب ندارم  حالا شايا قول داده که زود بياد ايران کمک مامانم کنه! اونوقتش مامانم سرش خلوت تر ميشه
مامانم يه روز يه آقاي نجار رو برده بود خونه جديدمون که خونه رو ببينه که يه جاهاييش رو درست کنه. بعدش وقتي که ميخواستن برگردن خيابوني که به اتوبان ميخورده بسته بوده. مامانم هم مجبور ميشه از تو خاکي بره و کلي بالا پاييين شده بودن مثل شهربازي  بعد اون آقاهه به مامانم گفته شما خانم شجاعي هستيد!  مامانم هم الان ذوق کرده ميگه شجاع است!  انگار راسي راسي مامان خيلي شجاعه ها
 
           +نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 16:33  توسط شکیبا | 
              
سلام
من سرم شلوغه وقت ندارم آپ کنم  
آخه از روز اول عید رفتیم اصفهان بد نبود ولی همش در حال دید و بازدید عید بودیم خسته شدم  چقدر ما اصفهان فامیل داریم ها
بعد حالا تازه یکی دو روزه برگشتیم ولی امروز دوباره میخوایم بریم مسافرت شیراز! بعدا که برگشتم میام براتون تعریف میکنم که چه خبر بود شایا حسودیش شده آخه خیلی وقته که مسافرت نرفته تازه شیراز هم میگه یه عااالمه وقته که نرفته
دو تا عکسم میزارم
شکیبا وقتی کوچولو بود:
 
این ماره واقعیه ها!! فکر نکنید که الکیه!
 
 
 
           +نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 10:51  توسط شکیبا | 
سلام
شایا خیلی تنبل شده هرچی بهش میگم برام آپ کن اینا رو بنویس هی میگه باشه ولی نمیکنه  
 
اول از همه اینکه عمو آبمعدنی جونننننم وااااااااای خیلی خوشحال شدم که برام آف گذاشته بودین خیلی خیلی خیلی مرسی   ولی با اینکه اسمتون رو ننوشته بودین ما هممنون فهمیدیم که پدر جان کسی نمیتونه باشه بجز عمو آب معدنی  ولی نگفتین چرا وبلاگتون رو بستین؟  
 
بعد هم یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم!
واااای نمیدونین هفته پیش من مریض شده بودم بد جور! کلی  حالم بد بود بعد که من خوب شدم یهو بابام مریض شد! بعدش بابام خوب شد یهو اون یکی خواهرم گرفت!  بعدش هم مامانم ازش گرفت! اصلا هرکی که خوب میشد یکی دیگه بجاش مریض میشد بعد از مامانم بابابزرگم گرفت بعدش هم سبحان همون پسرخاله کوچیکم  بعد که سبحان حالش خوب شد مامان سبحان ازش گرفت و بد جور مریض شد بیچاره از بس حالش بد بوده همش استراحت میکرده سبحان هم حوصله اش سر میره روز دوم یهو میگه: اه چی میشه زودتر مامانم حالش خوب شه به جاش داداشیم ازش بگیره؟؟؟؟   اینقدر به این حرفش خندیدیم! بیچاره دادشش!!
 
           +نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 20:19  توسط شکیبا | 
              
پریروز خیلی روز خوبی بود چونکه کارنامه هامون رو بهمون دادن و من همه نمره هام ۲۰ بود معدلم هم ۲۰ شده بود بعد معلممنون همه کسایی که ۲۰ شده بودن رو صدا کرد که بریم جلوی کلاس و به بقیه گفت که برای هممون دست بزنن. بعدش هم که اومدم خونه برای جایزه مامانم من رو برد رستوران و گفت که هرچقدر دلت میخواد پیتزا بخور منم اینقدر خوردم که ترکیدم! بعدش هم برام یه روسری و یه کیف مدرسه خوشگل خرید
 
روز عاشورا رفته بودیم سخنرانیه آقای خاتمی توی خانه هنرمندان بعد من رفتم نزدیک و  آقای خاتمی سرم رو از روی روسری بوس کرد  حالا دیگه همه بهم میگن که متبرک شدم و هی میبوسن من رو
 
عمو آب معدنی مگه من چندتا عموی مجازی دارم؟  کجا رفتین شما؟ هرچی میخوام بیام توی وبلاگتون میگه که این وبلاگ وجود ندارد!! حداقل یه کامنتی چیزی بزارید یه خبر بهمون بدین من عمو آب معدنیم رو میخوام  
           +نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 16:57  توسط شکیبا | 
               عروسی
واااای میدونم که خیلی وقته که هیچی ننوشتم
آخه نمیدونید که شایا ایران که بود بهم یاد داد که خودم چطوری آپ کنم ولی من اصلا یادم نیست که چطوری بود و گفتم حالا این دفعه رو مثل قبلا میل کنیم برای شایا تا خودش بزاره ولی اینقدر مامانم این چند وقته سرش شلوغ بود که حتی وقت نکرده بود آنلاین بشه با شایا چت کنیم حالا اگه بشه دفعه دیگه خودم آپ میکنم
ازم خواسته بودین که درباره اون عروسیه بگم
خیلی عروسیه خوبی بود فقط و فقط دوستای مامانم و خاله ام بودن حتی داماد هم نبود!!! زنونه زنونه! اینقدر راحت بودیم.
مامانم و خالم بعد از مدتها دوستای قدیمیشون و بچه های اونها رو دیده بودن و کلی خوشحال بودن منم که نمیدونم چرا وقتی مامانم خوشحاله منم خوشحال میشم
جالب بود که همه اونهایی که اونجا بودن شایا رو ۲۰ سال پیش دیده بودن یعنی وقتی شایا خیلی کوچولو بوده و هرکی که اونجا شایا رو میدید و بعد از معرفی میگفت آخی این همون شایا کوچولو است؟
شایا دیگه خیلی خوش بحالش شده بود همه کلی تحویلش گرفتن و از خاطرات اون موقع ها میگفتن که کوچولو بود
مامانم میگفت که یکی از خوبیاش این بود که همه مهمانها و حتی صاحبخونه توپولی بودن
 یه دوست هم پیدا کردم که مثل خودم کلاس سوم دبستان بود و دختر یکی از دوستای مامانم بود.
معمای دفعه قبل رو هم اشتباه جواب دادین اون دختره عروسکم بود که اسمش هم دنیا است  
اما معمای این دفعه : اون کیه که از گل بدش میاد؟؟؟
اینم شکیبا:

 
           +نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 17:12  توسط شکیبا | 
               جشن تکلیف

سلام دوباره به همگی

من میخوام اول از چند روز پیشا تعریف کنم

شنبه که یه عالمه برف بود دبستانهای منطقه 1 تا 5 رو تعطیل کرده بودن دیگه مگه نه؟

ولی ما نفهمیده بودیم و مادربزرگم هم هرچی زنگ زده بود که خبر بده ما بیدار نشده بودیم و من هم سر ساعت بیدار شدم و رفتم مدرسه توی راه هی میگفتم چرا اینقدر خیابون خلوته و من تنها توی خیابون هستم؟! ( من پیاده میرم مدرسه چون مدرسه خیلی به خونمون نزدیکه ) کیفم هم چرخدار است و توی اون همه برف هرچی میکشیدمش همه برفها رو با خودش جمع میکرد و منم مجبور بودم که هی بلندش کنم تا برفها کنار برن و دوباره بکشمش کیفم هم خیلی خیلی سنگین بود و نمیتونستم دستم بگیرم و خیلی به سختی رسیدم دم در  مدرسه. اونجا یه خانمه بهم گفت که دخترم فکر کنم مدرسه ها تعطیل شده! منم با سختی و تو اون سرما دوباره برگشتم خونه.

پنجشبه هفته پیش مدرسه برای همه کلاس سومی ها جشن تکلیف  گرفته بود و مادرها رو دعوت کرده بود خانه معلم.

اول از همه وقتی که ما از طرف مدرسه رفتیم توی خانه معلم همه با هم رفتیم و نماز خوندیم. بعد از نماز باید میرفتیم توی سالن تا مراسم رو اجرا کنیم همه بچه ها کفشهاشون رو پوشیدن ولی من و دو تا از دوستام که با همدیگه خواهر هستن کفشهامون رو گم کرده بودیم چون داشتیم یه جای دیگه اشتباهی دنبال کفشهامون میگشتیم. بعد یهو هر سه تایی با هم پیدا کردیم و بدو بدو رفتیم توی سالن و روی صندلیهامون نشستیم من همه جا رو گشتم و یهو شایا و مامانم رو دیدم که بین بقیه مامان ها نشسته بودن و داشتن دنبال من میگشتن منم فکر کردم اگه بگم مامان که نمیشه اخه همه اونجا مامان بودن!!! پس اسم شایا رو بلند صدا کردم و شایا هم زودی من رو پیدا کرد و برای همدیگه دست تکون دادیم! من توی گروه سرود کلاسمون بودم و اول از همه رفتیم و سرود رو خوندیم بقیه بچه ها هم همه یا توی گروه سرودهای دیگه بودن یا توی گروه نمایش!

یه  آقای مهربونی هم بود اونجا که خیلی خوب بود و همش باهامون شوخی میکرد درواقع یه برنامه با مزه اجرا کرد که ما کلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت خیلی شبیه عمو پورنگ بود ولی از عمو پورنگ با مزه تر هم بود! شایا و مامانم هم از خنده غش کرده بودن!

یه مسابقه برای مامانها گذاشت و گفت هر مامانی که اومد بالا بچه اش هم باید بیاد! بعد یکی یکی از همه بچه ها میپرسید که وقتی شبا بابات دیر میاد خونه مامانت با چی کتکش میزنه؟ همه بچه ها میخندیدن و میگفتن با هیچی!

ولی یکی از بچه ها گفت با ماهیتابه ! بعد آقاهه هم گفت آفرین دختر خوب که راستش رو گفتی! بعد یه مسابقه گذاشت بین مامانها که فقط یه مامان درست گفت و جایزه گرفت.

بعد از اینکه مراسم  تموم شد گفتن که هرکس میخواد با مامانش برگرده باید اسمش رو به خانم معلمش بگه ولی مامان من گفت که چون میخوان با شایا برن یه جایی من خودم با خانم معلمم برم و از مدرسه برم خونه و توی اتوبوس ما فقط 3 نفر بودیم که با خانم معلممون رفتیم مدرسه بقیه همه با مامانهاشون رفتن. بعد از مدرسه من پیاده و چادر به سر بدوبدو رفتم خونه.

امیدوارم دفعه بعدی زودتر آپ کنم آخه شایا داره برمیگرده هند! زندگیمون به حالت عادی برمیگرده.

این هم عکسهای جشن تکلیفم

 

       

 

 

 

 

 

           +نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 23:24  توسط شکیبا | 

شایا میگه همه دوستهات میدونن که وقتی که من اومدم ایران نباید انتظار داشته باشن که شکیبا آپدیت کنه!   ولی خوب بالاخره اومدم

ولی نمیدونم چی بگم یه عالمه خبر بوده. شب یلدا اینقدر بهم خوش گذشت! خیلی خوب بود و یه عالمه هم خندیدیم. این دختر عمو کوچولوی من که عشقولانه پسرخالم شده بود که یادتونه؟ شب یلدا همش دست میزد و میگفت: به اختخار عروس   همه هم بهش میخندیدن! اون شب بابام میخواست فال حافظی که گرفته بود رو بخونه وسطش هی ستایش میگفت به اختخار عروس خانم! بعد همه دست میزدن و بابام نمیتونست دیگه بخونه آخرش هم بابام کتاب رو بست و گذاشت کنار!

این دختر عموم چند روز توی بیمارستان بستری بود اونجا هم که بود هی میگفت به اختخار عروس خانم! و هی شیرین زبونی میکرد.

ما امروز دعوتیم یه مهمونی البته درواقع عروسی است ولی خوب خیلی کوچیک و خودمونی است و خیلی خوشحالم که قراره بریم!

شایا چندتا عکس از اتاق من گرفته دلم میخواست بزارم توی وبلاگ شما هم ببینید!

تخت و کمد عروسکهام:

اینم کمد و میز کامپیوترم:

لوستر و ساعتی که شایا از هند برام سوغاتی اورده:

این دختره رو میشناسین؟  ( معمای این دفعه )

من به بازی شب یلدا هم دعوت شدم ولی نمیدونم چی بنویسم که!

 

           +نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1:10  توسط شکیبا | 
               اپ میشود
اینجا به زودی اپ میشود  

( یک قول از طرف شایا از ایران    )

           +نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 2:50  توسط شکیبا | 
اول از  همه یه جوک بگم بدشم چیستان 
یه روز یه  مرده خارجی و زنه ایرانی بودن که داشتن ناهار می خوردن که مادر زنه زنگ زد و پرسه که چیکارمی کنی؟ زنه میگه (اسم مرده بیل بوده ) دارم بابیل غذا می خورم!بعد مامانش میگه مگه قاشق نداری که با بیل غذا میخوری؟
اما چیستان: اون چیه که سیاهه کلاغ نیست پرواز میکنه ولی پرنده نیست؟
 
خوب اما ....
امروز رو از اونجایی که همه رای دادن که مامانم گاهی بجای من بنویسه مامانم مینویسه! البته بعضی ها گفته بودن که خوب مامانم خودش وبلاگ جدا بزنه اما آخه مطمئن باشید اگه مامانم این کار رو بکنه یا مثل شیطونک یه عالمه بد و بیراه بهش میگن یا فیلتر میشه میره...
همین بهتره
پس بدونین که اینا رو مامانم داره مینویسه مبادا یوقت براتون مشکلاته هویت بوجود بیاد! ( ولی جک و معما رو خودم گفتم ها  )
هفته پیش مامانم یه دست لیوارن خوشگل خریده بود اومده بود خونه بعد من اومدم باهاش آب بخورم از دستم افتاد شکست.من خیلی ناراحت شدم حسابی ترسیده بودم فکر کردم مامانم حتما حسابی دعوام میکنه اما نمیدونستم که لیوانا رو مامانم ارزون خریده بود و اصلا براش مهم نبود از اون طرف هم مامانم توی اتاق نشسته بود صدای شکستن رو شنید. فکرها اومدن سراغش 
نکنه رفته سر بوفه چیزی رو شکونده؟ نکنه بشقاب میوه خوری بوده؟ ..... با ناراحتی اومد تو آشپزخونه من سر راهش واستادم گفتم نه نیا گفت چی بود؟؟؟ گفتم نمیگم خیلی ناراحت میشی! گفت فقط زود بگو که خیالم راحت شه که چی بوده! با ترس و لرز گفتم از لیوان نو ها  منتظر بودم مامانم عصبانی بشه و ...... 
اما من نمیدونستم مامانم از اینکه یه چیز گرون رو نشکستم اینقدر خوشحال شده که اصلا نمیتونه ناراحت باشه! اومد من و بغل کرد و گفت عزیزم فدای سرت تو از همه چیزای خونه با ارزشتری چرا بترسی اصلا هیچی ارزشه این رو نداره! باید قیافه من رو موقع شنیدنه این حرفها میدیدین! از خوشحالی و لذت قند تو دلم آب میشد یه لبخند عمیقی رو لبهام بود که مامانم حسابی کیف کرده بود.
مامانم با خودش گفت عجب به خودم مسلط شدم و به بچم روحیه دادم به به به خودم!
اما مامانم نمیدونست که ..... ....
فرداش اومدم خونه با اخمهای تو هم مامانم پرسید چی شده؟ گفتم نه نمیگم آخه خیلی ناراحت میشی گفت نه بگو؟؟؟
 گفتم شال گردنم رو تو مدرسه گم کردم! مامانم هم همونطور که انتظار داشتم گفت فدای سرت ناراحتی نداره که! بازم باید لبخند رو توی صورتم میدیدین!
روز بعد دوباره با اخم اومدم خونه مامانم پرسید چی شده؟ گفتم نه نمیگم ناراحت میشی ........ مامانم گفت نه عزیزم بگو؟ گفتم مشقم رو کامل ننوشته بودم خانوممون دعوام کرد! مامانم که حسابی مشکوک شده بود این دفعه فقط گفت باید مراقبت میکردم که چیا رو ننوشته بودی؟...
روزه بعد اومدم خونه دوباره با ناراحتی مامانم پرسید چی شده عزیزم؟
گفتم نه نمیگم ناراحت میشی... مامانم گفت نه بگو؟ گفتم خوردم زمین تموم لباسم گلی شده! ( زیره کاپشنم!  )
حالا به نظر شما مامانم چیکار کنه؟! این اتفاقا چقدر اتفاقی هستن؟؟  
           +نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 19:47  توسط شکیبا | 
               اینم از مبصری!
اول درسهای امروز :
۹- کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش بدین
۱۰- مسئولیت مشکلات خودتون رو به عهده بگیرید. فرا فکنی کردن حل آنرا به عقب می اندازد. ( هرکی گفت فرا فکنی یعنی چی؟  )
 

 
عمو آب معدنی گفته که از مبصر بودنم بگم  
راستش خیلی که خاطره ندارم یعنی اتفاق جالبی نیفتاده! دو هفته هم بیشتر نبود       دیگه تموم شد! اما یه همکلاسی داریم معروفه به فاطمه خوبه! آخه همه کاراش ۲۰ است تو همه چی اوله تو درس تو قرآن تو ورزش تو همه چی دیگه.       بعد این یه دوستی داره به اسمه ریحانه که خوب اون مثل فاطمه نیست که! یه روز شلوغ کرده بود بعد منم اسمش رو تو بدها نوشتم بعد فاطمه اومد یه طور خیلی جدی گفت این دوسته منه اسمش رو پاک کن.        منم حرفش رو گوش کردم اما نمیدونم چرا ناراحت بودم اومدم خونه برا مامانم تعریف کردم و پرسیدم که به نظره تو من بد کاری کردم؟ مامانم گفت آره خیلی کار بدی کردی              
گفتم چرا؟ خوب فاطمه خوبه گفته بود! مامانم گفت دلیل نمیشه مگه هر چی اون گفت تو باید گوش کنی؟ بعدم با عصبانیت سرش رو تکون داد گفت پارتی بازی تو خونه ما ایرانیاست!                          
پارتی بازی دیگه چیه؟    مامانم توضیح داد که یعنی بین بچه ها فرق گذاشتن یعنی یکی چون با یکی دوسته بتونه کاره ممنوع انجام بده. پرسیدم خوب این چه اشکالی داره؟ گفت این بی عدالتیه دیگه. من خیلی ناراحت شدم بعد به مامانم گفتم یعنی من گناه کردم؟
مامانم گفت نه!!!  گفتم مگه نگفتی بی عدالتی کردم؟ خوب مگه بی عدالتی گناه نیست؟
مامانم گفت فکر کنم تعریفه ما از بی عدالتی با تعریف خدا فرق داره! چون اگه فرق گذاشتن بی عدالتی باشه خوب خود خدا هم فرق میزاره که! پس حتما تعریف خدا یه چیز دیگه است! گفتم خوب پس اگه خدا هم فرق میزاره اشکال نداره من کار بدی نکردم! مامانم گفت چرا تو کاره بدی کردی!             
گفتم ااا همین الان خودت گفتی گناه نکردم گفت همه کارای بد که گناه نیست خدا به ما آدما اجازه داده خودمون قوانینی بزاریم مثل همین چراغ قرمز که اگه ردش کنیم گناه نکردیم اما کار بدی کردیم...
بعدش هم تازه پیش خدا اونی عزیزتره که به این چیزای کوچولو هم اهمیت بده و کارای بدی که گناه نیست و خیلی ها انجامشون میدن رو هم انجام نده.    
من که حسابی گیج شده بودم یهو اون یکی خواهرم گفت شکیبا جان بی خیال پاشو برو مامان دوباره رفته تو این مباحثه عجیب غریب فلسفی!      
حالا شما اگه متوجه شدید برا منم بگید دیگه؟ بالاخره کار من گناه بوده یا نه؟
 
           +نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 19:48  توسط شکیبا | 
               گیر کردن در برف!
دیروز جمعه صبح طرفه خونمون برف میومد. قرار شد که بریم دنباله پدربزرگم پونک با همدیگه بریم کرج خونه دختر عموی بابام بعدش هم بابام رو بزاریم فرودگاه خودمون برگردیم خونه. ولی من اصلا نفهمیدم که بابام رو رسوندیم فرودگاه خواب بودم! وقتی که بیدار شدم دیدم مامانم داره با دردسر و عصبانیت و غصه رانندگی میکنه. اونجا تو اتوبان عینه پیسته اسکی یخ زده بود
مامانم خیلی آروم و بی سر وصدا رانندگی میکرد نمیدونین یه عالمه توی راه بودیم و گشنه شده بودیم و مشکلاته دیگه هم داشتیم  .
خلاصه یه جا واستادیم کیک خریدیم گشنگی برطرف شد اما....
خلاصه که بالاخره مامانم یه جایی رو پیدا کرد که بتونه پارک کنه و بعدش رفتیم پیاده بعد از چند بار زمین خوردن یه پیتزایی پیدا کردیم و با شرمندگی رفتیم توش و پیتزا نخورده اومدیم بیرون .
دوباره سوار ماشین شدیم و مامانه بیچاره ام هی به ماشین التماس میکرد : واستا! واستا دیگه چرا چپ میری؟ راست برو... من کمی ترسیده بودم اما خیلی هم بهم خوش گذشت. تو راه که مرفتیم یه ماشین از پهلومون رد شد یه پسر بچه تو ماشین بهم زبون درازی کرد منم از رو سقفه ماشین یه گوله برف برداشتم پرت کردم به ماشینشون بعد اون یه داداش داشت اونم یه گوله برفه بزرگتر برداشت پرت کرد به ما!  بعد خلاصه هی اینکار رو کردیم بعد یهو باباشم اومد تو بازی همشون باهم به ما برف پرت میکردن من از خنده غش کرده بودم ولی مامانم از عصبانیت  
بالاخره فکر نکنین رسیدیم خونه ها! نه دیدیم که روی این زمین یخ زده که ماشین هی سر میخوره نمیشه رفت! تازه راه هم بسته بود! یعنی پلیس واستاده بود راهمون رو بسته بود میگفت برین پایین آخر دیدیم نزدیکه خونه عموم هستیم اومدیم اینجا یعنی خونه عموم و الان داریم اینجا از اینترنت مجانی استفاده میکنیم
قربونه عموی خوب و مهربونم برم اگه خونشون اینجا نبود کلی بدبخت میشدیم دیگه معلوم نبود با این همه راهی که مونده بود کی برسیم خونه!!
 
           +نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 16:37  توسط شکیبا | 
               کلاس اسکیت با سبحان
این کیک سفارشی شکیبا خانم
 
 
امروز سه شنبه است من سه شنبه ها کمی وقتم بیشتر از روزای دیگه است. همیشه سه شنبه ها که میام خونه با ذوق و شوقه دیدن کامنتهام میام.  امروز مامانم یه کاری کرده که رفتیم تو اینترنت فقط میگه گرون میشه اما من که خیلی خوشحالم که این همه بهم تولدمو تبریک گفتن. خیلی کیف داد. از همتون ممنونم. مرسی مرسی مرسی.
کیک به شایا سفارش دادم از اینترنت یه عکس خوشگل پیدا کنه مدل اصفهانی بخورین  جک رو بلدین که اصفهانیه رفته بود با خانوادش اصفهان بعد توی راه از جلوی یه کبابی رد میشن بچه هاش میگن به به چه بووویی! باباشون هم میگه اگه درساتون رو خوب بخونین و نمره بیست بگیرین ساله دیگه موقع رفتن به اصفهان قول میدم از همینجا رد بشیم!  خوب ما هم اصفهانی هستیم دیگه کیک این مدلی بخورین  
هفته پیش با پسر خالم رفتیم کلاس اسکیت اینقدر خورد زمین که گفت دیگه اصلا نمیخوام بیام  اما از شیرین زبونیاش و خودشیرینیاش که نگووو! همش به من راهنمایی میکرد که چجوری برم که بهتر باشه حالا خودش جلسه اولش بود و هیچی بلد نبود و هی میخورد زمین ها! برا من که اینقدر خوب میرم معلم شده!
بعد یه خانمی گفت به خواهرت درس میدی؟ جواب داد:
"اون خواهرم نیست که دختر خالمه! دختر! من خودم داداس ( = داداش )  دارم داداسم پسله (= پسر)! میفهمی پسل! داداسم موهاس توتاس (= کوتاه) با ستیبا( = شکیبا )  کیلی ( = خیلی ) فرک داره... تازه منم پسل خاله ستیبام .. "
بعد همه خانمها بهش خندیدن بعد سبحان یه قیافه ای گرفت و گفت "پسر خاله دختر خاله خنده داره؟" که همه کلی بیشتر خندیدن! بعد سبحان به مامانم گفت: "خاله! چرا اینا به پسرخاله دختر خاله میخندن؟ مگه خنده داره؟" که بازم همه دوباره غش کردن از خنده.
بیچاره! مگه نه؟ اگه من بودم که این همه بهم خندیدن زار زار گریه میکردم اما بعدش هی میرفت میچسبید به خانممون بوسش میکرد بعد ولش نمیکرد  خانممون گفت چرا اینقدر به من میچسبی؟ گفت اخه چسبه رازی به خودم زدم
دیگه ایندفعه منم کلی خندیدم
مامانم گفته که به دوستای شایا بگم که به پرنده ها دقت کنن موقع پرواز بچه هاشون که میشه با چه خوشونتی میزننشون تا مجبور بشن پرواز یاد بگیرن بعد که یاد گرفتن تازه از اونم بدتر میکنن میزارنشون میرن! اما اگه به چشمهاشون نگاه کنین اشک رو توش میبینین. این قانونه طبیعته! فکر نکنین مامانم شوخی میکنه ها به همین خشنیه!
 
راستی شماها چطوری جدول ضرب رو حفظ کردین؟؟؟؟؟؟
من حفظم نمیشه چی کار کنم؟؟؟؟  این دختر عمه بزرگه که برام کامنت میزاره خیلی خانمه هفته پیش هم پروژه فوق لیسانسش رو دفاع کرده ۱۸ شده بهش یه تبریک گندههههههههه میگم.
 
محمد حسین جون خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی؟ ما تازه درس هشتیم
 

اما درساتون
۷- صبور باشید بالاخره مشکلات حل میشه
۸- مشورت فراموش نشه
 
 
           +نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 19:28  توسط شکیبا | 
               آپ شکیبا + تولد شکیبا
  ۳-۴ روز پیش بود اومدم خونه شاد و خندون به مامانم زود گفتم در رو باز کن که خبرهای خوب دارم. مامانم گفت منم همینطور  خلاصه زودی اومدم بالا و گفتم مامان شما اول بگید مامانم هم گفت نه تو اول!!! خلاصه طبق معمول مامانم برنده شد و منو مجبور کرد اول بگم بهش گفتم که مبصر کلاس شدم   وااااای که رییس بودن چقدر کیف داره از خوشحالی میخواستم بپرم بغلش    
بعدش نوبت مامانم شد گفت که خوب خبره خوبه من اینه که نهار ماکارونی داریم  ( بی مزه !  ) اما بعد از نهاره خوشمزه و کلی تبریکو قربون صدقه بهم گفت بیا وبت رو ببین : آخ جووووون کلییی نظر!!! وقتی رفتم داشتم میخوندم یهو فهمیدم که انگاری که این پسته جدیده!!  داشتم عصبانی میشدم که مامانم گفت نه بابا گفتم که خودم نوشتم منم که اصلا حوصله بد اخلاق شدن نداشتم گفتم خوب عیب نداره اما دفعه آخر باشه ها!
خاطره این هفته هم خیلی جالبه دیروز با مامانم تو اتوبوس بودیم که یهو یه خانمه با یه بلوزه آستین کوتاه و دامن با یه شاله بافتنی رو دوشش بدون روسری سواره شد!! بعد یه خانمه گفت چه شجاعتی!!! بعد که یکی بهش گفت چطوری؟ گفت اخه مردی اینجا نیست!!! حجاب لازم نیست اینا که تو خیابون میبینید هیچ کدوم مرد نیستن!! من حسابی تعجب کرده بودم به مامانم گفتم مامان چشماش اشکالی داره؟ یا دیوونه است؟ این همه مرد؟!!  من که نفهمیدم!
بعدش هم تازه خانمه بازم حرفهای دیگه ای هم زد و به همه خانمها گفت شما همتون خائنید
 
من روزای شنبه بعد از کلاس زبان بدو بدو میرم کلاس اسکیت بعدش دوشنبه دوباره زبان! سه شنبه و ۵ شنبه دوباره اسکیت! به دادم برسید  
خوب البته توی راه خیلی چیزای جالبی میبینم مخصوصا وقتی با اتوبوس میریم اما به مامانم بگین من خسته میشم به درسهام هم نمیرسم.
عمو آب معدنی هنوز با دیکته انگلیسی کنار نیمدم اخه خیلی سخته وقتی هم یه حرف تو یه کلمه بزرگ غلط میزارم همه کلمه رو غلط میگیرن! همیشه نصفه کلماتم غلطه اما مامانم میگه خیلی پیشرفت کردم و از من راضیه اخه قبلا اصلا نمیتونست بفهمه چی نوشتم اما حالا فقط غلط و قولوتن تو امتحانای پایان ترم هم دیکته نداریم.
درباره اسکیت هم بگم که اسکیتم خیلی خوب شده و خیلی دوست دارم تازه میخوایم همون پسر خاله کوچولوم رو هم ببریم.
الان از یه کامپیوتر دیگه دارم آپ میکنم و مال خودمون خرابه اگه بهتون سر نمیزنم ببخشید دعا کنین درست بشه و این کلاس اسکیتم هم تموم بشه میام به همتون سر میزنم

  


سلام به همه دوستان خوب شکیبا جون خواهر گلم  
شکیبا فردا تولدشه دلم میخواست که بیاد و برای تولدش یه پست خوشگل بزاره ولی فعلا که اینترنت ندارن و توی اپ دیروزش هم که چیزی نگفته! بنابراین گفتم خودم بیام و هم تولدش رو تبریک بگم و هم به شما خبر بدم  اینقدر شیرینه که دوستای مجازی آدم تولدش رو تبریک بگن شکیبا هنوز مزه اش رو نچشیده
 حالا نمیدونم از طرفش اجازه دارم بنویسم تولدش چه خبراس یا نه؟
به هر حال فردا ۳ آذر شکیبا ۹ سالش تموم میشه و وارد دهمین سال زندگیش میشه دیگه دخترکم کلی بزرگ و خانم شده و من متاسفانه ۳ سال قشنگ از دیدن این بزرگ شدنش محروم بودم  
 خوب اینطوری که شنیدم امسال شکیبا تصمیم گرفته که تولد نگیره و صبر کنه تا من برم ایران و بعدش یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیره  ولی عوضش قراره که یه هدیه تولد خوشگل و گندههههههه از مامان باباش بگیره که حالا من بهتون نمیگم چیه  تا خودش بیاد بنویسه شاید عکس هم بزاره؟
 
 شکیبا جونم  از این راه دور من که نمیتونم هدیه تولدی بهت بدم ( کاش مثل پارسال هدیه ام رو گذاشته بودم که روز تولدت بهت بدن ها! ) ولی تولدت رو تبریک میگم گلم ایشالا که یه عالمه سال زنده باشی و تولد ۱۵۰ سالگیت رو جشن بگیریم  فقط یه چیز کوچولو درست کردم برات که فقط بگم یه عالمه زیاد دو ستت دارم و یه عااالمه هم تولد مبارک  
این تبریک تولد مجازی تقدیم به خواهر گلم
 
 
 
           +نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 16:41  توسط شکیبا | 
من شکیبا هستم کلاس سوم دبستان
این عکسه هم منو همون پسرخالم هستیم که گاهی ازش اینجا مینویسم


آرشيو موضوعي
مدرسه
روزانه
حرفهای مامانم

آرشيو
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385

دوستان شکيبا


Designed by
SurenaCo.com